یادداشت هفته
تلخی اشکی که دست يک دوست آن را پاک نکند ، زايل شدنی نيست.
تلخی اشکی که دست يک دوست آن را پاک نکند ، زايل شدنی نيست.
نامهای که در پی خواهد آمد در مجموعه آثار34- نامهها- ( چاپ جدید) منتشر شده است.
اشاره: در بخش آثار که به نوشتارها، گفتارها و نامهها تقسیم کردهایم، نمونهای از نوشتهها یا گفتههای علی شریعتی را منتشر میکنیم. آرزوی ما آنست که به مرور کلیه آثار او در اینجا منتشر شود . نامهای که در پی خواهد آمد در مجموعه آثار34- نامهها- ( چاپ جدید) منتشر شده است.
نامه به دوست
برادر عزيزم آقاي مهندس عبدالعلي بازرگان
در اين سفر اخيرم به تهران كه برايم سفري تازه بود و پر از تازگيها، به خصوص كه براي نخستين بار و برخلاف آنچه هميشه ميخواستم و حتي برخلاف هر احتمالي كه دربارهي خودم ميدادم، هم نوع فلسفي و بلاغي شدم و اهل وعظ و منبر و حسينيه! و اين تنها به خاطر ضرورت اعتقادي و فكري من بود كه شركتم را در آن به خصوص در وضع ناپايدار و پر نوساني كه يافته بود و بالاخص امثال امر استاد مطهري كه به ايشان سخت معتقدم و ميديدم كه چگونه ميان خوار و بنياميه هر دو گير كرده است!
گفتم شايد آمدن من و آوردن پدرم در اين موقعيت حسينيه را براي گرفتن آن شكلي كه ما ميپسنديم و ميخواهيم، كمك كند و گروهي كه احساس ميكنند يا احساس مينمايند، كه ميان خوارج يا بنياميه يكي را ناچار بايد برگزيد و تحمل كرد، كه راه ديگري نيست، شايد متوجه شوند كه اگر به خواهند يا به كوشند به توانند اين موسسه كبير را از دست كسبه نجات دهند و به جاي جمعيت جمع كردن و مجلس گرم كردن نياز نسل جديد را كه حرف ميخواهد و درد دارد و نيازمند خوراك تازهاي است از ياد نبرند.
به هر حال، بگذريم كه سخن در اين كار بسيار است و من گمان نميكنم كه ماه رمضان را در ارشاد شركت كنم، چه نميخواهم به صورت وعاظ درآيم، به خصوص كه امروز حسينيه دارد شكل واعظخانهي مجلل و مدرني را به خود ميگيرد و من هرگز نميپسندم كه به شيوهي آن دسته از املهاي مدرن كه پشت بلندگو سينه ميزنند، يك نوع مذهبي متجددي خود را نشان دهم از همان نوع ايرانيهايي كه مغر و روح و روحيهشان همان ايراني خالص آشغال است و اداي فرنگيهاي متمدن را در ميآورند و چه مسخره!
گرچه هنوز مردد هستم كه بيايم يا نيايم، تصميم قطعي داشتم كه نيايم. بعد اعلان حسينيه كه چاپ شد ديدم همان كار چاقكنهاي دستبند و دستهباز، از همان حقهبازيها و باندبازيهاي عاميانه و كثيفي كه در كار دين و خدا و تبليغ مردم ميكنند و اين حرفها را همه ابزار دكان پليد خود فروشيها و خونماييهايشان كردهاند و مخالفت و مبارزه و همچشمي و رقابت را در دين از سطح و شكل رقابتهاي كسبي و بازاري هم منحطتر و زشتتر كردهاند و به صورت دستهبنديهاي داخل حرمسراهاي قديم درآوردهاند، بله، از همان كارها و حقهها و كلكها، سربندهي بيتقصير هم كه توي آن واديها نيستم درآوردهاند و چنان برنامه را تنظيم كردهاند كه حد اعلاي اهانت را كه در چنان متني ممكن است نسبت به كسي رواداشت از من دريغ نكردهاند! من تعجب كردم و حتي باور نكردم و گفتم شايد من نميفهمم و مقصود چيز ديگري است. بعد حضرت آقاي مطهري نامهاي محبتآميز نوشتند و توضيح دادند كه آن نويسندهي برنامه اشتباه كرده و بعد از تنظيم برنامه به ماها هيچكدام هم نشان نداده است.
قضيه درست برعكس بوده است؛ در آنجا شش سخنران گذاشته بودند، هر كدام پنج شب و من در هيچكدام نبودم. در بين شمارهي 4 و 5 تبصره باز كرده بود، كه «در ضمن فلاني» در مقدمهي برنامه «سخنراني ميكند»! خلاصه در اينجا همه تعجب كردند از مقامي كه من به دست آوردهام و آن اينكه فلاني در تهران توي يك تكيه پامنبري ميكند تا مردم جمع شوند و مجلس آماده شود تا وقتي روضهخوان اصلي بيايد!
آقاي مطهري توضيح داده بودند كه در جلسهي شوراي حسينيه تصميم گرفته شده بود كه اول من (ايشان) صحبت كنم و بعد تو (كه خلاصه هندوانه زير بغل بنده!). بهر حال صحبت اين بوده است كه شبهاي 19 تا 24 كه شبهاي حساسي است دو سخنران باشد: من و استاد مطهري و حتي من بعد از ايشان باشم و به هر حال جلو يا دنبال- فرقي نميكند-؛ دو سخنران اصلي در هر شب. صحبت برنامه و مقدمهي برنامه در بين نبوده است. حال بعد چي شده كه اعلان آنجوري ماهرانه و معنيدار تدوين شده و من از رديف سخنرانها افتادهام و بعد برنامهي مقدمه پيدا كرده و من در مقدمهي برنامه حسينيه قرار گرفتهام، معلوم نيست و معلوم هست! به هر حال مسلم است كه غرضي در كار بوده است و آن هم از نوع بسيار كوچكش و غير انسانيش؛ زيرا غرضورزي دربارهي كسي كه نه پا تو كفش كسي كرده و نه از جنس آنها است و نه مريدهاي خر آنها به من سواري ميدهند و نه من اهل خرسواري هستم و من مهمان بودهام و با هزار اصرار و مقدمهچيني و استدلال… يك مرتبه آمدم و يكي دوبار حرفي زدم و آنها هم با سبكي كه معارض كار آنها نيست و ميدانند كه هرگز به دكان و دستگاه آنها، من و تيپ من صدمهاي نميزنند، حسابهايي است كه با خودشان دارند و مصالحي است كه در روابط با دوست و دشمن و منافع و مضار خودشان ميانديشند و اينجور لگدي هم به من زدند! خدا ميداند كه من در اين قضيه به خاطر لجن مال كردن اسم خودم عصباني نشدم؛ البته نميگويم ناراحت نشدم، طبيعي است اگر كسي بيخودي توي يك روزنامهبه كسي كه با او سر و كاري نداشته فحاشي كند و يا تحقيرش كند، اوقاتش تلخ ميشود، حتي اگر اين شخص امام باشد، چه به رسد به من كه يك آدم معموليام؛ ولي عصبانيتم و حتي نااميديم از اين بود كه تا كجاها اخلاقاً سقوط كردهايم و آن هم در كجاها! و آن هم در چه راهي و به خاطر چه هدفي و در چه وضعي!
معني ندارد كه آدم زندگي را و ثروت را و مقام را ول كند و از همه چشم بپوشد و وارد وضعي شود به خاطر خدا و اخلاق و فكر و معني و در اين صف، تا حلقومش در منجلاب خودبينيها و خودجوييها و پستيها و رذالتهاي اخلاقي و رقابتهاي كسبي و خيانت و اتهام و دروغ… فرو رود! اگر من اهل اين كارها باشم، در همين دانشگاه خودمان ميكنم كه هم گناهش كمتر باش دو هم سودش بيشتر، هم شهرت هست و هم ثروت و هم مقام؛ نه آنجا كه هيچ نيست جز شهرت، و آن هم شهرت اينكه بنده هم پالكي فلسفي شدهام و هم نوعي بلاغي و ديگر پا چالداران منبر و تكيه و روضه و سينه و شله!
بله، ترديدم دراين است كه اگر قاطعانه رد كنم، آقاي مطهري خيال ميكنند به خاطر توهيني كه در كيهان به من شده است و به امضاي حسينيه مرا پامنبر روضهخوانها معرفي كردهاند، من از شركت در حسينيه خودداري كردهام؛ در صورتي كه اگر من كاري را درست بدانم چندان خودخواه نيستم كه به اين خاطر از آن برگردم… من مثل يكي از همين منبريهاي معروف نيستم كه گفته بود و تهديد كرده بود كه اگر مرا نگذاريد كه در حسينيه سخنراني كنم و تبليغ دين كنم ممكن است روحيهام ضعيف شود و از دين برگردم! جلالخالق! براي جلوگيري از انحراف ديني كسي نشنيده بوديم كه بايد دعوتش كرد كه مردم را از انحراف ديني باز دارد! و در عين حال حرف درستي زده است و واقعاً براي آنها دين چنين چيزي است و منبر چنان چيزي!
معذرت ميخواهم دلتان را با اين حرفها به درد آوردم، جايش نبود، ولي به قول علي، «شقشقهي هدرت…»
من اهل محفل و مجلس و هياهو و حتي معاشرت نيستم؛ گرچه هميشه در كارهاي اجتماعي و سايسي بودهام، اما جنس روحم با انزوا و خاموشي سازگار است. آخر من هم دهاتيام و دهاتي اصيل كه خصوصياتش در اين رساله آمده است و از اين كارهاي اجتماعي هياهويي، با بهانهاي كه وجدانم را قانع كند، ميگريزم.
نامهي سركار را هم زيارت كردم و از اين كه رفقاي دانشجو سخن مرا پسنديدهاند و اظهار لطف كردهاند سپاسگزارم. مسلماً حرف مرا هم بايد فقط دانشجو بفهمد و بشناسد. آن تكيهايها كه مشتري من نيستند، من با آنها فاصلهاي بيشتر احساس ميكنم تا با لامذهبهاي خوش فهم.
اما دربارهي اين مقاله، مثل همهي نوشتههاي ايشان من جز اعجاب آميخته با لذت از هوشياري شگفت و قدرت خلق و ابتكار و تاليف و به خصوص نتيجهگيري و به كار گرفتن ماهرانهي همهي دانستنيهاي گوناگون براي رسيدن و رساندن به مقصود دلخواه هيچ نظري نميتوان بدهم و به خود چنين حقي نميدهم كه «رحمالله مراء عرف قدر نفسه»؛ جز اينكه در دو اصل من ترديد دارم و ان يكي اينست كه آيا در مسايل انساني و به خصوص جامعهشناسي و روانشناسي اجتماعي كه تركيب پيچيدهاي از مسايل انساني است، ميتوان به عام تام. (Fact dominant) قايل شد؟ و اگر آري، آيا ميتوان قطعاً گفت كه اين عامل در سيستم معيشت و طريقهي ارتزاق است؟ من شخصاً بيشتر ميل دارم كه در جامعهشناسي به شيوهي «گورويچ» به «تعدد عواملي كه در هم تاثيرات متقابل دارند» تكيه كنم و به قول او به Sociologie differentielle؛ در صورتي كه در اين تحقيق يك نوع تعليل توحديد جامعهشناسي و روانشناسي اجتماعي ايران است و يافتن علتالعلل يا علت غالب و آن در عين حال كه «سيستم معيشت و طريقهي ارتزاق» عنوان شده است، ولي از لحن بحث توجيه چنين برميآيد كه بيشتر عامل جغرافيايي عامل تام گرفته شده است. سيستم معيشت و طريقهي ارتزاق البته به گونهاي توجيه شده است كه مستقيماً و منحصراً معلول عامل جغرافيايي است و اين خود يك مكتب جامعهشناسي است كه مبناي آنرا محيط جغرافيايي جامعه ميداند و از «ابن خلدون» تا «ايولاكوست» معاصر گروهي برآنند.
آنچه در اينجا مطرح ميشود اين است كه آيا اگر به جاي «ماها» «بربرهاي شمال آفريقا» در ايران ساكن بودند، درست همين حال و حالات را داشتند كه ما داريم؟ آيا در ديرگ كشورها به ميزاني كه داراي وضع جغرافيايي مشابهي با ماهستند، از نظر روحي و اجتماعي نيز به ما شبيهاند؟ و گذشته از آن، اختلاف شديدي كه از نظر خصايل و خصايص ميان اقوام مختلف ساكن ايران وجود دارد در چيست؟ و نيز در ايران بايد ميان مردم شمال ايران كمترين شباهتي با مردم جنوب ايران نباشد.
مسالهي ديگر: ضعف احساس مليت درايران يكسره معلول تفرق نواحي مزروعي و مسكوني و عدم ارتباط عنوان شده است، در صورتي كه من دو عامل ديگر را موثرتر ميدانستم: يكي اسلام، كه هم يك مذهب خارجي است (از نظر مليت ايراني) و هم روحي جهاني و بينالمللي دارد و به خصوص مخالف صريح اصل مليت است و بالاخص كه يك امت بزرگ و پايدار تشكيل داد كه ملتهاي مختلف و از جمله ايران را در خود حل كرد؛ و ديگري تسلط پياپي عناصر بيگانه بر اين مملكت است كه از نظر قدرت و تاثير و مدت بر حكومتهاي ايراني نژاد برتري داشتهاند. عوامل دست دوم، يك هجوم پياپي اقوام همسايه و ورود و حلول آنها در متن جامعه و به خصوص فئوداليسم سياسي كه شكل سياسي غالب دورههاي تاريخي ما بوده است و هر يك از اين ملوك الطوايف بر قسمتي از ايران و قسمتي از اراضي و بلاد مجاور خارج ايران حكومت داشتهاند و بنابراين مرزهاي ملي و مرزهاي سياسي كه كمتر بر هم منطبق بودهاند محو ميشده است، و يكي ديگر نيز همان شرايط خاص جغرافيايي و پراكندگي زندگي كه عامل ضعف تفاهم ملي و اشتراك احساس قومي بوده است. غالب اين عوامل مربوط به بعد از اسلام است و تاريخ ناظر و شاهد است كه پيش از اسلام احساس مليت در ايرانيان بسيار قوي بوده است و قويتر از مذهب.
مسالهي ديگري كه در زمينهي بحث و به خصوص شيوهي بحث طرحاش بسيار به جاست، تكيهي بيشتر روي مسالهاي است كه R.Grousset آنرا در La Face de 1'Asia دربارهي ايران آورده است (و اين يكي از كتابهايي است كه مثل كتاب «پرنو» توجهش براي اين رساله بيفايده نيست) و آن توجه اوست به موقعيت جغرافيايي ايران در عالم كه آنرا «چهار راه تاريخ» خوانده است و معبر دايمي اقوام گوناگون و افكار و مذاهب مختلف؛ چنانكه گويي ايران با همهي اقوام و تمدنهاي عالم قديم همسايه است و چهارراه و مركز همهي آنةا، آيا توجه به همين اصل معبر بودن و چهارراه بودن، بيساري از خصوصياتي را كه استاد تنها از وضعيت كشاورزي و روستايي ايران استناد كردهاند تعليل نميكند؟ نميگويم اين عامل به جاي آن عامل، ولي در كنار آن. اين كيفيت جغرافيايي در طول تاريخ، به مردمي كه همواره در رهگذر ديگران و مردم و مذاهب رنگارنگ بودهاند يك نوع رفتار و اخلاق و روحيهي شهرهاي زواري و توريستي و قهوهخانههاي سرراهي را نميدهد؟ بيتفاوتي در برابر حوادث، بيتعصبي، انطباق با هرچه پيش آيد، سازگاري و رنگ عوض كردن، نان به نرخ روز و مشتري خوردن، دروغ و چاپلوسي و ذلت و نداشتن غرور و اصالت و توجه به خواست و مزاج ديگران و محو شخصيت خود و… كه غالباً اينها صفاتي است كه مردم «سَرِگذر» بيشتر ديده ميشود تا مردم دهاتي مستقل و مستغني از غير.
در پايان بحث، مسايلي كه به عنوان طرحها و گامهايي براي جبران اين نقايص روحي و اجتماعي مطرح شده است، در عين حال كه درست است و پذيرفتني، ولي به نظر من از نظر شدت و تاثير با لحن و بحث متن نميخورد. از خواند متن رساله خواننده قانع ميشود و معتقد، كه اين ضعفهاي اخلاقي و رواني كه در ما هست، صفاتي سطحي و گذرا و عوارضي موقتي نيست، بلكه معلول جبري و قطعي علل ريشهدار و محكم اجتماعي است. و بنابراين نه زخمهايي سطحي است كه به توان التيام داد يا جراحي كرد، بلكه زاييدهي مزاج و اقتضاي سرشت و ساختمان اين اجتماع است و بنابراين، در حاليكه انحرافها و ضعفها اين چنين عميق و ريشهدار و جدي تلقي ميشود و تفسير، بايد در آن هنگام كه از راه علاج و جبران سخن به ميان ميآيد، خواننده در برابر يك راه حل بسيار قاطع و عامل يا عوامل نيرومند و كوبنده و سازندهاي بسار موثر قرار گيرد تا به تواند با شناختي كه نسبت به بديها و كجيها پيدا كرده است به آن معتقد و اميدوار گردد؛ ولي من به عنوان يك خواننده اين جور احساس كردم كه هنگام بيان و تفسير و توصيف دردها و نقصها، نويسنده لحن قاطع و مطمئن همراه با نظري دقيق و عميق و مسلم دارند و چون سخن بر سر ارايه راه حل و مبارزه با آن انحرافها پيش ميآيد نويسنده قاطعيت و قوت و شدت و اطمينان خويش را از دست ميدهند و با لحني ضعيفتر سخن ميگويند.
آيا در عين حال كه تحليل و تعليل جامعهشناسي و اقتصادي و جغرافيايي روانشناسي و اجتماعي ايراني را ميپذيرم، با توجه به مواردي از تاريخ اين ملت كه در آن احساس نيرومند مشترك و تفاهم و اشتراك و تحريك و تجهيز همگاني و شدت و قاطعيت و تصميم در ميان همين مردم پديدار ميگردد (بسياري جريانات مذهبي اسلامي، نهضت ابومسلم يعني نهضت ايرانيان عليه بنياميه، نهضت تشيع، اسماعيليه و… نادر و… اين اواخر «با بِيَت» و «مشروطيت» و…)، نميتوان معتقد شد كه در عين حال ملت ما استعداد يافتن يك ايمان تازه، يك هدف مشترك، تحريك و تجهيز عمومي و حركت اجتماعي وسيع مذهبي يا سياسييا اجتماعي را دارد و گذشته از آن، يافتن يك ايمان تازه و نيرومند و داشتن يك هدف مخشتكر بساري از ضعفها و بيماريهاي مزمن و ريشهدار روحي و اخلاقي را به طرز معجزهآسايي شفا ميبخشد و جامعه را قوي و راست و دگرگون و سالم ميسازد؟
در خاتمه، عذر ميخواهم از اين فضوليها، گرچه فضولي نيست و بيان خيالات و انديشههايي است كه هر خوانندهاي در ضمن مطالعهي اثري در ذهنش ميگذرد.
آنچه را بايد جداً عذرخواهي كنم كه اشتباه كردهام، اينست كه طبق عادت بسيار بد معلمي و كتاب چاپ كني، من بدون توجه، در ضمن مطالعه اين دو دفتر، هر جا كه به نكتهاي املايي ميرسيدم كه در رونويسي، كاتب انداخته و يا من خيال ميكردهام كه اگر تغيير كند بهتر است، در آن دست بردهام و بعد كه متوجه شدم بسيار شرمنده شدم و خواهش ميكنم كه شما اين دست برد! را ناديده بگيريد و متن را هم چنان كه بوده است نگهداريد؛ البته غير از مواردي كه در املا كلمات يا افتادگيها به چشم ميخورد كه چون اين متن لابد همينجوري به چاپخانه ميرود، كار غلطگيري را آسانتر ميكند.
در اينجا ميخواهم مطلبي را كه چند ماه است مرا به شدتي كه در بيان نميگنجد به خود مشغول داشته است و يك لحظه از آن غافل نيستم عنوان كنم و آن تمام كردن آن شاهكار معجزهنماي كار دربارهي قرآن است. من كشف ايشان را دربارهي قرآن درست و بيمبالغهف شبيه كار گاليه دربارهي منطومه و نيوتن دربارهي جاذبه و پاستور دربارهي بيماري و… ميدانم. آنها كليد علمي وحي طبيعي را به دست آوردهآند و ايشان كليد علمي وحي كلامي را. من آن روز كه ايشان طرح اين كار را بيان ميكردند، دچار يك گيجي و حيرت بيسابقهاي شده بودم و آنچه بر حيرتم ميافزوود اين بود كه چه طور؟ چرا آقاي مهندس اين حرف را با اين سادگي و لحني اين چنين عادي بيان ميكنند؟ چطور در ضمن چنين كاري به كار ديگري هم ميتوانند بينديشند؟ چرا آن را كاري در رديف ديگر كارها ميدانند؟ من به همان مقداري كه آن روز توضيح فرمودند، آنچه دستگيرم شد چنان خارقالعاده بود كه ناگهان احساس كردم كه به قرآن يك ايمان علمي پيدا كردم، ايمان علمي، همچنان كه به منظومهي شمسي با تركيب آب يا حركت بادها ايمان علمي دارم. يعني ديدم كه «وحي» است! ديدم!
من فكر ميكنم كه ايشان پس از رسيدن به اين تز قاعدتاً قدرت انديشيدن و اشتغال به هر امر ديگري را چه فكري و چه عملي و هر چه، از دست ميدهند و چنان در آن غرق ميشوند كه نميتوانند در رديف آن مسايل ديگري را هم در مغز و زندگي و روح و كار خود طرح كنند. زيرا من هيچ مسالهاي را نه تنها دربارهي قرآن بلكه دين و بلكه خدا و اثبات «ماوراءالطبيعه» و… همه چيز در رديف آن نميبينم. اين حادثهاي است در علم مذهب؛ اين تنها اثبات قرآن و وحي نميكند، اثبات وجود خدا و غيب را ميكند آنهم اثبات خدا نه با زبان عرفان و اخلاق و فلسفه و عقل، نه با علم، آن هم علوم دقيق و آن هم دقيقترين آن رياضي!
با زهم در شگفتم كه چرا آن روز آقاي مهندس آن طور عادي از آن سخن ميگفتند! آن كار بزرگ همهي حرفها و دليلها و منطقها را بيارزش و يا لااقل كمارزش كرده است. من با اطلاع و استعداد كمي كه دارم چند بار در كلاس و مباحثه با دانشجويان با اين شرط كه «هر چه قدرت انكار و رد و حتي لج داريد براي نپذيرفتن اين استدلال من در وحي بودن قرآن به كار بريد» و همه جا با وجود همين شرايط به آن متد كه استدلال كردهام موفقيت مطلق بياستثنا آميخته با ايمان و شگفتي و اعجاب خارقالعاده به دست آوردهام. نه تنها اقناع كننده است، اعجابآور و ايمانآور است.
من به عنوان يك معلم دانشجويان اين نسل و به عنوان يك شاگرد ايشان از ايشان استدعا ميكنم و التماس ميكنم كه هرچه زودتر اين كار را تمام كنند هر چه زودتر. هيچ كاري امروز در دنيا نيست كه از اين فوريتر و حياتيتر باشد. شما هم وادار كنيد و شرايط و مجال و حال را فراهم آوريد. كاش اين كار از همان اول به عربي يا فرانسه يا انگليسي منتشر شود!
قربانتان علي شريعتي