میلاد علی(ع) مبارک

 

 

میلاد با سعادت

مولود کعبه مولی الموحدین حضرت امیرالمومنین امام علی بن ابیطالب (ع)

محضر امام عصر و الزمان امام الانس و الجان  حجت ابن الحسن العسکری حضرت مهدی عجل الله تعالی فرج و تمام عاشقان حضرت تبریک وتهنیت باد.

 

 

 

برخیز که قدسیان جوابت بدهند

وز کوثر معرفت شرابت بدهند

چون ماه رجب باشدو اعیاد علی

این روز دعای مستجابت بدهند

میلاد مولود کعبه 

یا علی بن ابی طالب (ع)

سلام


میلاد با خیر و برکت ید اللّه الاکبر حیدر کرّار مولی الموحدین امیرالمومنین اسداللّه الغالب علی بن ابیطالب ( ع ) بر تمامی شما دوستان عزیز مبارک باد .

حرف ماه

آیا ما با خودمان صادق هستیم ؟

...  

زمانه

داستان زیر داستان یک دانشجو است که توانست در 5 سال فارغ شود:

سال اول: خوشحالی، شادی، «قبول شدم» تبریک، کیف سامسونت، کلاس گذاشتن، خود بزرگ‌بینی، اعتماد به نفس کاذب، بحث سیاسی، فرهنگی، آدم حسابی، فرهیختگان جامعه، نخبگان مملکت، آینده‌سازان کشور، روزنامه، جزوه، کتاب، درس، نت‌برداری، حضور و غیاب، صندلی ردیف اول، تحقیق در اینترنت، امید به آینده. تلفن به مامان: "مامان! دانشگاه خیلی خوبه!"
سال دوم: «سلام، تو چقدر خوبی؟» دختر، پسر، اکبری، صالحی، احمدی... این خوبه، اون بهتره، انتخاب اصلح، فردا قشنگه، آینه، شونه، عطر و ادکلن، گرفتن جزوه، صندلی ردیف وسط، باز هم سلام، چت... اوه آخر ترم شده!، شب امتحان، معدل 12. تلفن به مامان: "مامان! دانشگاه بد نیست!"
سال سوم: تریپ پروانه‌ای، کافی‌شاپ، قرار، نیومد، این دفعه اومد، ضدحال، رفت، غصه، دلتنگی، افسردگی، دوست بد، سیگار، کلاس دودره، واسه من هم حاضر بزن، شب امتحان، جزوه ندارم، تقلب، ده، مشروط. تلفن به مامان: "میگذره!"
سال چهارم: مخ زدن، {...}، خونه‌خالی، سیگار، دود، بنگ، حوصله ندارم، بیخیالی، غیبت، غیبت، غیبت، صحبت با استاد، تقلب، ده، اتاق استاد، مشروط. مامان زنگ می‌زنه: "پسرم خوبی؟!"
سال پنجم: خواب، بیداری، خونه، سیگار، بی‌حوصلگی، زغال خوب، رفیق ناباب، خواب... خواب... خواب... خواب...
 نه انگار بیدار بشو نیست، مرده! از مرده‌شور خونه تلفن به مامان: "بیاین بچه تون رو ببرین!"

و این گونه بود که این دانشجو در پنج سال توانست فارغ شود. البته از زندگی!

داستان کوتاه

تنها نجات‌یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دورافتاده، افتاده بود. او هر روز به امید کشتی نجات، ساحل را به تماشا می‌نشست. سرانجام روزی خسته و ناامید، از تخته پاره‌ها کلبه‌ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید. اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه‌اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می‌رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه درجا خشکش زد. فریاد زد: «خدایــــــــــــا! چه گونه راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟»
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی‌ای که به ساحل نزدیک می‌شد از خواب پرید. کشتی آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته و حیران بود.
نجات‌دهندگان می‌گفتند:
"خدا خواست آن آتشی را که روشن کرده بودی، ببینیم."